طی سده ای که از پایان سلسله قاجار گذشته است ، از سوی دو سلسله ای که در ایران شکل گرفته است ، (پهلوی و ولایت فقیه) ، سلسله قاجار،  به سختی مورد حمله واقع شده است. وقتی به مبادی این حمله ها توجه می کنیم ، یک نکته مهم برجسته می شود، منتقدین به جای نقد عملکرد قاجارها ، همچون پدیده ای مستقل از جامعه ایرانی ، دقیقاً بر نقاط و نکاتی انگشت گذاشته اند که ویژگی های بارز جامعه ایرانی است و به همین دلیل به خودشان هم بر می گردد. یعنی دقیقاً در همان مواردی که قاجارها را سرزنش می کنند ، خودشان متهم هستند. ضمن آن که نقد یک پدیده اجتماعی بدون توجه به زمینه و زمانه ظهور آن نیز بیهوده است . زمینه و زمانه ای که در تعیین مواضع این سلسله تعیین کننده بوده است. در حالی که گاه می توان تصور کرد که در این زمینه و زمانه ، هر گروه دیگری نیز در بهترین شرایط عملکرد مشابهی می توانستند داشته باشند. (این بهترین شرایط بعداً تعیین کننده است.) این نوشته ، بدون آن که سر حمایت از سلسله قاجار را داشته باشد یا در تطهیر آن ها بکوشد ، می کوشد به برخی باور های رایج ما از آن زمانه از منظری دیگر نگاه کند. این باور ها در شش محور «از دست دادن اراضی شمالی و شرقی» ، «سیاست خارجی» ، «زن بارگی» ، «واگذاری امتیاز بهره برداری از گمرکات و معادن و ...»  ،  «فروش امتیاز مقامات» و «استقراض مستمر از بانکهای خارجی» مورد بررسی قرار می گیرند و در هر مورد به اقدام سرزنش کنندگان نیز توجه می شود.
تمهیدات
    اولین آشنایی ما ایرانی ها با تکنیک غربی ، به نبرد چالدران برمی گردد. یعنی دقیقاً اولین فرصتی که بعد از قرن ها ، ملوک الطوایفی ایرانی به وحدت حکومتی بدل شد و ما دمی فارغ از برادر کشی و جنگ های داخلی، فرصت ارتباط با  ممالک اطراف هم پیدا کردیم. برخورد با عثمانی ها تعیین کننده بود.  شجاعت ایرانی ها برابر تکنیک غربی تبار عثمانی ها ، کار آمد نبود. عثمانی ها به سبب مرز مشترک با غرب ، از دستاورد های غربی هم بهره مند بود. تا زمان شاه عباس طول کشید تا ما توانستیم از این تکنیک به نحوی بهره مند شویم که دشمان شمال و جنوب و شرق و غرب را برای مدت قابل توجهی سر جای خود بنشانیم. بعد از شاه عباس ستاره اقبال صفوی ها افول کرد و جز مدت کوتاهی حکومت نادر شاه ، کشور در ملوک الطوایفی مطلق گرفتار بود.
   با ظهور آغا محمد خان ،  برای چند دهه و البته تا امروز ،  یک کشور واحد ، با یک حاکم مستقل مجدداً شکل گرفت و جز مدت محدودی در اواخر قاجاریه ، در کل این دوران ، وحدت ملی ، حاکم بود. این وحدت حکومت ، فرصت برخورد با همسایگان را مجدداً فرهم کرد. از شاه عباس تا فتحعلیشاه ، ظاهراً چیزی بر بهره ما از تکنیک غربی افزوده نشد ، ضمن آن که آن چه هم در همه این دوران حاصل شده بود ، صرفاً تکنیک نظامی بود که سود حکومت بود و همان که در دوران شاه عباس به دست آمده بود و تا فتحعلیشاه، برای سرکوب های داخلی کفایت می کرد.
   وضع اقتصادی ایران نیز چندان از سایر امور بهتر نبود. البته معمولاً همینطور است! نمی توان کشوری را در نظر گرفت که وضع اقتصادی آن خراب باشد و وضع آموزشی ، نظامی ، سیاسی یا اداری درخشانی داشته باشد. ایران آن زمان ، کشوری عقب مانده از تحولات بین المللی ، با مردمی بی سواد و بی اطلاع که از سویی گرفتار جهل خود بودند،  چندان که از آنچه در شهر و روستای مجاور می گذشت بی خبر بودند چه رسد به وضع ملل همسایه. از سوی دیگر گرفتار ستم همیشگی خان و کلانتر و والی و شاه و شاهزاده بودند. که این دو یعنی «ستم حاکم» و «جهل محکوم» دوبال سقوط مستمر یک کشور و ملت هستند. خشکسالی های مستمر ، بیماری های مسری ، راهزنی ، حاکمیت خوانین و ارباب ها در مناطق مختلف ، درگیری های مذهبی مستمر بین اهل تسنن و شیعیان ، بین فرق مختلف شیعیان ، بین علما و عرفا و طرفدارانشان اتفاق های همیشگی این مرز و بوم بود.
    این زمان مقارن بود با اوج اقتدار روسیه. کشور نو پایی که به سادگی بر مناطق بسیار تنش زایی چون ترکستان، ازبکستان ، قزقیزستان و... مسلط شده بودند. مناطقی که حمله ایلی از آن جا،  به سادگی یک سلسله ایرانی را می توانست ساقط کند . غزنویان ، سلجوقیان ، خوارزمشاهیان ، مغولان ، تیموریان ، در اصل ایل هایی بودند که با برانداختن سلسله های ایرانی ، مدت ها بر ایران حکم رانی کردند. علاوه بر این ، مستمراً مرزهای شمالی و شمال شرقی ایران را نیز طوایف مستقر یا همیشه در حرکت آن مناطق تهدید می کردند. روسیه ، قدرتی بود که برای همیشه به این تهدیدات پایان داده بود و بر طوایف و خوانین آن مناطق، مسلط شده بود.
   وضع عمومی اجتماع روسیه نیز کاملا متفاوت از ایران بود. بین طبقات ممتاز اجتماعی روسیه سخن گفتن به زبان فرانسه و دیدن کشور های اروپایی ، کاملاً معمول بود . به سبب همین ارتباطات از فن آوری مدرن آن ها نیز برخوردار بودند و به همین سبب دامنه مرزها را تا شمال ایران به سادگی گسترش داده بودند و بعد از جنگ های ایران ، توانستند سپاه ناپلئون را نیز شکست دهند.
   ایران آن روز ، شکار جذاب و ظاهراً سهل الوصولی برای روسیه بود. ایران برای روسیه از دو جهت جذاب بود. یکی آبهای همیشه گرم جنوب آن (خلیج فارس و دریای عمان) ، که معبری همیشه گشوده به سوی جهان داشت و دوم همچون دروازه ی هندوستان ، مخزن زر و گهر بریتانیا (مهم ترین رقیب آن روز روسیه). به هر دو جهت ، روسیه سر آن داشت که سرزمین های جنوبی را نیز به ملک خود ضمیمه کند.
   آقا محمد خان ، بعد از کشتار گرجستان (که نقش مهمی در جدا شدن آن از ایران داشت!) ، به قتل رسید و بختی برای شکست خوردن از روسیه پیدا نکرد !  بعد از او حکومت به برادر زاده دلاور او ، باباخان رسید که نقش بسیار مهمی در  برانداختن سلسله های افشاری و زندیه در زمان حیات آغا محمدخان ایفا کرده بود. باباخان با نام فتحعلیشاه تاج گذاری کرد. فتحعلیشاه از همان  آغاز ، گرفتار فتح الفتوح عموی خود بود «کشتار گرجستان» . البته نه فتح الفتوح قاجاریه ، که فتح الفتوح روسیه! گرجی ها ، ترجیح می دادند به جای مسلمانان ایران، به مسیحیان روسیه باج و خراج بدهند و به جای زیر سلطه کشوری عقب مانده چون ایران بودن به کشوری پیشرفته چون روسیه بپیوندند. این میان ، کشتار گرجی ها ، بیشترین زمینه را برای نفرت آن ها ایجاد کرده بود.
    برای همین کشتار گرجستان توسط آغا محمدخان ، فتح الفتوح روس ها بود. برابر حملات شاه نورسیده قاجار، گرجی ها از روس ها کمک خواستند و عهد نامه گلستان در 1813 میلادی بسته شد و ‏ طبق گزارش ویکی پدیا این بخش ها از ایران جدا شد : قره باغ ، گنجه ، خانات موشکی ، شیروان، قوبا ، دربند ، باکو (هرجا از ولایات تالش را که بالفعل در ‏تصرف روسیه بود)، داغستان، گرجستان .  به زودی علما فتوای آزاد سازی بلاد اسلامی را صادر کردند و جنگ دیگری این بار کاملاً بر خلاف میل دربار (به سبب تهی بودن خزانه و قدرت دشمن) در گرفت . شجاعت عباس میرزا و فدائیان اش و ایمان مؤمنینی که  علما به جنگ اعزام کرده بودند، سرنوشتی چون چالدران را برای ما رقم زد. باقی مانده قفقاز نیز از دست رفت و به روسیه ملحق شد (عهدنامه ترکمانچای). بالاخره در پیمان آخال ، مناطق شرق دریای مازندران نیز به روسیه ملحق شد و صرف نظر از شرم از دست دادن بخشی دیگر از ایران ، سود آسودگی از حملات مستمر ترکمانان هم برای قاجاری ها حاصل شد.
      از دست رفتن افغانستان نیز در زمان محمدشاه فرزند عباس میرزا رقم خورد و فتح هرات توسط او با اشغال اراضی جنوبی ایران توسط انگلستان مواجه شد و افغانستان نیز از بدنه سرزمین مادر جدا گردید. انگلستان حاضر نبود که اختیار افغانستان را که دروازه هندوستان بود، به دست دولت ناتوان ایران بسپارد. که ممکن بود هر آن به سرنوشت سایر اراضی شمالی ایران دچار شود.
     به نظرم تا حال ، طرحی کلی از آن چه که ما بودیم و آن چه روسها بودند ارائه شد. از سویی می توان بر همین مبنا ، وضع انگلستان را هم سنجید که صد چندان روسیه قدرت ، پیشرفت و ممالک تحت الحمایه داشت. با آن وضع ما و این وضع دشمنان ، روسیه در شمال ایران مستقر بود و انگلستان در شرق و جنوب. غرب ما را نیز عثمانی فراگرفته بود که آن زمان بیماری در حال احتضار بود و  ما از چشم داشت همیشگی همسایه غربی به خاک مان بعد از حدود 2 هزار سال بالاخره آسوده شده بودیم. حال باید به چند مورد از ملک داری قاجار ها که همواره مورد سرزنش مخالفان شان واقع شده اشاره کنیم.
1-    از دست دادن اراضی شمالی و شرقی : همانطور که گفته شد ایران کشوری عقب مانده و روسیه و انگلستان ابرقدرت های آن روز جهان بودند. به عبارت دیگر هر خاندان دیگری نیز که آن زمان در ایران حاکم بود چه خاندان هخامنشی و چه پهلوی در بهترین شرایط سرنوشتی بهتر نداشت. شاید بتوان گفت که علت عقب ماندگی خود قاجار ها بودند. مطلقاً این ادعا نادرست است. اولاً که ایران، ویران ، به دست قاجار ها رسیده بود و نه کشور آباد و پیشرفته ای که قاجار ها آن را ویران کرده باشند. ثانیاً نبردهای ایران و روسیه کمتر از دو دهه بعد از استقرار حکومت قاجار در گرفت  که دقیقاً تا پیش از آن نیز مستمراً مشغول نبرد برای ایجاد یک حکومت واحد بودند. و اصلاً همه آن دو دهه نیز برای ارتقاء وضع عمومی کشور و توانایی های نظامی کاملاً نا کافی بود. این جا بحث بر سر کفایت یا شجاعت نیست، بحث بر سر غلبه تکنولوژیک است.
    در تخطئه قاجار ها به دو نکته اشاره می کنند. ضعف و تن پروری و زن بارگی شاهان و عدم تکیه بر مردم. چه کسی است که شکست چند ساعته ارتش منظم رضاخان را از قوای متفقین فراموش کرده باشد؟ یا براندازی یک روزه دولت مردمی مصدق را؟ لااقل رضا خان که شجاعت داشت و زن باره نبود! مصدق که بر خلاف قاجار ها، فقط و فقط بر مردمش تکیه داشت!  این هر دو واقعه تابعی از ضعف  تکنولوژیک ما نسبت به غرب بود و نه ضعف شجاعت یا کفایت! چه کسی است که ایستادگی  8 ساله کشور کوچک ، کم جمعیت و بی اهمیت عراق را مقابل ایران فراموش کرده باشد یا پیروزی 6 روزه اسرائیل بر همه اعراب ؟ چه کسی است که حمله به ایرباس ایران را از سوی آمریکا و تأثیر آن بر پذیرش آتش بس را به فراموشی سپرده باشد؟ این ها صرفاً به غلبه تکنولوژک بر می گردد و نه ضعف شجاعت و کفایت و دلسوزی و پایگاه مردمی و مذهبی دولت مغلوب.
  شاه قاجار هیچ نقشی در عقب ماندگی کشورش نداشته است. او خان یک طایفه چادر نشین ترکمان تبار شمال ایران بوده است که با هوش و درایت شخصی ، دولت مستقر را سرنگون کرده است. همین امر یعنی امکان سرنگون ساختن دولت مستقر توسط یک طایفه کم اهمیت ، نشانی از انحطاط یک «کشور-ملت» است! شاه قاجار ، خانی است که با زور سرنیزه و شمشیر به حکومت ملت عقب افتاده و بی سوادی رسیده است که خود او نیز عضوی از آن ها است. پس عقب افتادگی برای او میراث نیاکان است و نه دستاورد فردی.
   هر بار نیز که اقدامی فردی برای براندازی این عقب ماندگی آغاز شده است، مانند اقدامات عباس میرزا ، قائم مقام ، ناصرالدین شاه ، امیرکبیر ، رضاشاه ، محمد رضا شاه ، مصدق و... محکوم به شکست حتمی است. آن قدر مصلح خود را در اقلیت و در مواجهه با مقاومت و هجمه می بیند که یا قربانی اصلاحات خود می شود (قائم مقام ، امیر کبیر ) یا از اصلاحات صرف نظر می کند و یا اصلاحات را آن قدر دگرگون و کژ و مژ می کند که از مسیر اولیه کاملاً دور می شود (ناصر الدین شاه ، محمد رضا شاه) و در اصل در همه این موارد ، مصلح خود قربانی است.
برای فهم آن چه قاجار ها در این مورد انجام دادند ، می توان به این توجه کرد که روسیه به ایران به چشم یک منطقه قابل نفوذ و تسلط نگاه می کرد که با غلبه بر خوانین آن ، مثل ترکستان و ازبکستان و قزاقستان ، به آب های گرم جنوبی دسترسی پیدا می کند. قاجار ها تنها با از دست دادن بخش کوچکی از مرز های شمالی ، مانع تحقق این آرزوی پطرکبیر شدند.
2-    سیاست خارجی : مخالفان قاجار ها آن ها را در مورد نحوه تعاملشان با دول دیگر به سختی سرزنش می کنند. به ویژه نحوه تعامل با انگلستان و روسیه . آن ها دولتمردان قاجاری را افرادی فرو مایه و خود فروخته می خوانند که یا سر در آخور انگلستان دارند یا روسیه . اما آیا چنین است؟ وجود دو ابرقدرت در دو سوی شمال و جنوب و شرق کشور و دولت و ملت ناتوان و بیمار ناشی از ملوک الطوایفی های سابق  ایران ، همه داشته های ما بوده است. از سویی گستره اقدامات دیپلماتیک قاجار ها به پهنای بندی بود که یک سوی آن اژدهای انگلیسی دهان گشوده بود و یک سوی اژدهای روس و سیاست مدار ناچار بود که بر این پرتگاه بند بازی کند. گاهی برای حفظ تعادل کمی به چپ منحرف شود و گاهی کمی به راست. در جنگ با روسیه سیاست مداران قاجاری بیشتر به سوی انگلستان مایل شده بودند و در جنگ هرات به روسیه . حتی اقدامی برای برقراری ارتباط با فرانسه هم صورت دادند که بدعهدی بناپارت یا شادی دوری او از ایران مانع هر کمکی شد. ضمن آن که هر گاه فرصتی پیش می آمد هم به جایگزین کردن دولت دیگری به جای این دو ابرقدرت می کوشیدند . مثل اقدام برای نزدیک شدن به آمریکا در ماجرای دعوت از مورگان شوستر و فرستادن سفیر به آمریکا (ماجرای حاجی واشنگتن). واضح است که به سبب دوری هم پیمانان جدید و قدرت بیش از حد رقابت روسیه و انگلستان و همسایگی آن ها با ما ، این اقدامات راه به جایی نمی توانست ببرد. درست همین کار را رضاشاه کوشید با نزدیک شدن به آلمان انجام دهد و به همان دلایل ناکام ماند. شاید بر مبنای این نوشته ، اقدام سیاست مدارانی چون امیرکبیر که به استقلال مطلق از این دو دولت اصرار داشتند ، کمال بی کفایتی به حساب آید. نقد ممکن بر این مدعا ، این می تواند باشد که چرا قاجار ها ، مثل دیگر دول ملی ، به ملت خود تکیه نداشتند تا ناچار از تکیه کردن بر دول خارجی نباشند ؟ پاسخ را در دو محور قبلاً آوردم . یکی وضع ملتی که آن دولت باید بر آن تکیه می کرد! که دو عهدنامه گلستان و ترکمانچای به ویژه دومی نتیجه همین تکیه کردن ها بود. و دوم وضع دو ابرقدرت و زمانه جهان گشایی ها و استعمارگری ها .
3-    زن بارگی : یکی دیگر از نقد های وارده بر قاجار ها زن بارگی آن ها است . مثلاً فتحعلیشاه دارای بالغ بر 200 فرزند پسر بود و ناصرالدین شاه چندین صیغه 99 ساله علاوه بر زنان رسمی اش داشت. آدمی که این همه زن و فرزند دارد کی به ملک داری می رسد؟ اصلاً جان و توان تکان خوردن و از حرم سرا بیرون آمدن را دارد؟ برای همین مملکت را به باد دادند . همانطور که گفته شد ، تعداد زنان و فرزندان و کنیزان و صیغه های 99 ساله هم دلیل موجهی برای نقد باشد و هم مقدمه ای برای نتیجه بی کفایتی قاجار ها. اما اگر بخواهیم از زاویه ای که صادق زیبا کلام به این قضیه نگاه می کند  ، نگاه کنیم نتایج دیگری می گیریم. ایران کشوری است با اقوام و ادیان مختلف ، لیست این اقوام و ادیان آن قدر بلند بالا است که در خاطر هیچ کس نمی ماند. این تنوع و اختلاف ، علاوه بر همه محاسنش ، حتی امروز که عصر اطلاعات و ارتباطات و جهانی شدن است در ایران و سایر مناطق جهان ، مبنای جنگ های خانمان سوزی است. در چین ، هند ، پاکستان ، افغانستان ، روسیه ، ترکیه ، عراق ، مصر ، بحرین ، عربستان ، کل اروپا و... جنگ ها و آدم کشی های گسترده ای در اثر اختلافات مذهبی و قومی شکل گرفته است. در ایران دو گروه پژاک و جندالله در غرب و شرق ایران ، کم وبیش داعیه دار مبارزه با تبعیض مذهبی هستند. صرف نظر از این که این داعیه روا است یا نا روا و واقعی است یا بهانه است.
   با این وضع ببینیم آیا قاجار ها برای زن بارگی شان توجیهی داشته اند؟ صادق زیبا کلام در کتاب «سنت و مدرنیسم» ، مدعی است که  ازدواج شاهان ، شاهزادگان و رجال قاجاری با سران ایلات و عشایر و اقوام و طوایف مختلف ضامن مهم تبدیل یک مخالف یا دشمن بالقوه به یک خویشاوند خانواده سلطنتی یعنی یک هم پیمان بالفعل ، بوده است . شاید این عمل را در کنار سلطه روسیه بر اقوام صحرا گرد شمالی ، از عوامل حفظ ثبات ایران بتوان به شمار آورد. در مورد تن پروری و وادادگی شاهان قاجار در نتیجه زن بارگی آن ها، می توان برای به روزنامه خاطرات اعتماد السلطنه ، رجوع کرد که از نظر سن و سال از ناصرالدین شاه کوچک تر بوده است با این حال از اسب سواری های هر روزی و تمام نشدنی شاه مدام در این نوشته ها می نالد!  آیا باج دادن امروز ما به چین و روسیه ، ارتباط بر قرار کردن ما با ونزوئلا و نیکاراگوئه در آن سوی جهان ، صرف یارگیری نیست؟
4-   واگذاری امتیاز بهره برداری از گمرکات و معادن و ... این مسأله شاید از همه نقد ها ، به ویژه امروز ساده اندیشانه تر به نظر برسد. امروز که ما حدود یک قرن از قاجار ها دور شده ایم ، همچنان برای استخراج منابع نفت وگاز مان محتاج دیگران هستیم. حال آن که نفت و گاز شاهرگ حیات ما را امروز تشکیل می دهند ، حال آن که در زمان قاجار نبود. 
5-   فروش مناصب و مقامات : یکی از مهم ترین دلایل خصوصی سازی را کوتاه شدن دست دولت در تصدی گری می خوانند. اما چرا؟ مگر تصدی گری چه عیبی دارد؟ شاید یکی از مهم ترین دلایلش برای دولت های تصدی گر  این باشد که مأموری که از سوی دولت به امر تصدی یک بنگاه اقتصادی می پردازد ، آن بنگاه را مال دولت می داند. علی رغم همه دلسوزی ها ، هرگز توجه و دقت او مانند دقت و دلسوزی مالک نیست. حال دولت مجبور است که یک ناظر برای نظارت بر کار این مأمور اختصاص دهد. بر کار آن ناظر نیز بازرسینی نظارت می کنند و.... قطعاً قاجار ها از اقداماتشان ، خصوصی سازی را در نظر نداشتند . همیچنین هنوز نه نظام اداره دولتی روی کار آمده بود و نه اقتصاد بازار تعریف شده بود. اما اقدامات قاجار ها ، در آن شرایط پیشروی لاکپشت وار نظام اداری ایران به سمت جلو ، قابل فهم است. وقتی نظارت دقیق ممکن نیست، وقتی سیستم های خبررسالی فشل ، انتقال اطلاعات را دشوار و گاه غیر ممکن می کند ، وفقتی که سده ها است در یک مملکت نظام اداری سنتی هم تجربه نشده است ، می توان درک کرد که شاه قاجار ، مقامی را به فردی از بزرگان دربار بفروشد و از او مطالبه باج و خراج و مالیات معموله را داشته باشد . چنین اقدامی ، هم نیاز به بازرسی مستمر را کاهش می داد و هم صاحب منصب جدید را حساس به اداره منطقه تحت اختیار می کرد که مهم ترین وظایف او آرام نگه داشتن مردم و وصول مالیات بود. تقریباً می توان همین دو وظیفه را بین همه سلاطین ، خوانین ، والیان و کلانتران  ایران در طول تاریخ مشترک دید. ضمن آن که گزارش های گاه و بیگاه ممکن بود موجب برکناری صاحب منصبی شود. یا بر اثر اعتراضات گسترده مردمی در یک منطقه که معمولاً توسط روحانیون ( قشر با سواد) با تلگراف ابلاغ می شد ، ممکن بود شاه والی منطقه ای را برکنار کند .
  اما حسن این رویکرد قاجار ها در حکومت ، تبدیل یکه سالاری بسیط ، به یک نظام مرکب بود. نظامی که هیچ ربطی به فدرالیسم امروزی ندارد ، اما هر حاکم جزء و منطقه ای ، دارای اختیار و استقلالی  بود که دارای وزنی به حساب می آمد و شاه در تصمیماتش معمولاً ملاحظه او را می کرد. اگر چه این وضع بسیار دیر رخ داده بود اما می توانست در صورت استمرار ، وضعی شبیه فئودالیسم اروپا را محقق کند که قدرت شاه محدود به قدرت حاکمان ولایات بود و دموکراسی به مرور از دل این شرایط به دست آید.
6-    استقراض مستمر از بانکهای خارجی : استقراض از بانک های خارجی یکی از دیگر جنایات قاجاری ها است. اما کدام شهروندی است که حاضر نیست سهم خود را به دولتمردش بدهد برای دیدن و شناختن ملل و دول پیشرفته ؟ این که هزینه های بازپرداخت چنین وام هایی چقدر بوده است قابل محاسبه است. اما این که فواید چنین سفرهایی برای مردم عقب مانده ایران چه قدر بوده است ، کسی می تواند محاسبه کند؟ تحقق نظام مشروطه ، حتی صوری و روی کاغذ ، قطعاً در نتیجه فشار های مردم صورت گرفت ، اما پادشاه چقدر به مشروعیت این خواست ها باور داشت؟ وقتی به سلطنت ناصرالدین شاه توجه می کنیم ، می بینیم برخی نهادها و مظاهر مدرن مثل شهرداری (بلدیه) ، هیأت دولت ، راه آهن ، مدرسه ، و... حتی آموختن زبان فرانسه توسط پادشاه! در دوران این شاه در ایران برای نخستین بار  ظهور کرده است . نمی توان به سادگی تأثیر همین سفرها را برشاه و در نتیجه ظهور این مظاهر انکار کرد.
   همانطور که در آغاز گفته شد این نوشته سر تطهیر قاجار ها را ندارد. من معتقدم که اگر محملی برای توجیه و تطهیر وجود نداشته باشد ، همه نوشته های عالم هم نمی توانند مجرمی را تطهیر کنند و بر عکس ، اگر دلیلی بر کفایت و پاکدستی وجود نداشته باشد ، اگر همه عالم جمع شوند فاسقی را نمی توانند پاکدست و پاکدامن و بی کفایتی را با کفایت نشان دهند. تنها هدف از این نوشتار طرح فرصتی برای دگر گونه اندیشیدن بود. اندیشه در زمینه آن شکل می گیرد. با این حال من مخاطبم را به دیدن یک پدیدار از زاویه ای متفاوت فرا می خوانم. در این مورد خاص ، دیدن وقایع ، از منظری متفاوت از کتاب های درسی و ادعا های رسانه ملی!
    مدرنیته ایران فقط و فقط در زمان قاجار ها شکل گرفته است. هنوز که هنوز است ، ما در پی تحقق اصلاحاتی هستیم که زمان قاجار ها آغاز کرده اند . اگر به مناظره های انتخاباتی سال 88 رجوع کنیم ، می بینیم که نامزد ها یکدیگر را به استبداد ، قانون گریزی ، سوء استفاده از قدرت ، فساد مالی و... متهم می کردند. درست همین مفاهیم  کم و بیش در زمان مبارزات مشروطه هم مطرح بوده اند. یک نکته باقی ماند . پیشتر گفتم دیگر خاندان ها نیز اگر به جای قاجار ها بودند ، «در بهترین شرایط» دستاورد های آن ها را کسب می کردند. این بهترین شرایط عبارت بودند از : «بازی میان دو ابرقدرت بزرگ همسایه » بدون آن که توسط هیچ کدام بلعیده شوند ، «الهام از ممالک پیشرفته در روشن کردن چراغ تجدد» ، «تبدیل یکه سالاری بسیط به تکثر حکومت » ، «ایجاد امنیت و ثبات از طریق خویشاوندی های مصلحتی » و...آیا به سادگی می توان ادعا کرد که هر حکومت و خاندانی ، نسبت به شرایط کفایت چنین دستاورد هایی را داشته است؟
 "محمدشعله سعدی"