"ما می خواهیم که به خدا بیاندیشیم. خدا یک اندیشه است، یک طرز فکر. اما مرجع آن بالاتر از تمام اندیشه هاست. هنگامی که خدا  بالاتر از تمامی دسته های بودن و نبودن است، آیا خدایی هست یا نیست؟ هم هست، هم نیست. هر خدایی، هر اسطوره ای، و هر دینی با این دید یک حقیقت است. این حقیقت، استعاره ای از معمای انسان و عالم است. هر که گمان دارد که می داند، نمی داند و هر آنکه می پندارد نمی داند، می داند. داستانی قدیمی وجود دارد که هنوز هم پرمعناست؛ داستان جستجو در روحانیت خویشتن. تمام سمبل های اسطوره ها به شما باز می گردد. آیا شما از متولد شده اید؟ آیا در حیوان درون خود مرده اید و با تجلی انسانی خود به زندگی باز گشته اید؟ شما در عمیق ترین شخصیت خود، خدا هستید. شما با ماوراء خود یکی هستید."
چهره های خدا بسیار هستند که جوزف کمپبل آنها را نقاب های الاهیت (به معنای عام) نامید و گفت که آنها چهره ی شکوه خدا را هم آشکار هم پنهان می کنند. کمپبل نام و نگاره های خدایان را نقاب های آنان خواند و بر این باور بود که آنها حقیقت نهایی هستند که در زبان و هنر تجلی می یابند. هر اسطوره نیز نمادی از خداوند و استعاره ای از جهان ماوراء است. به عنوان یک استاد، پژوهشگر و نویسنده، جوزف کمپبل عمر را در راه مطالعه ی علم مقایسه ی ادیان و اسطوره ها صرف کرد. او می خواست نشان دهد که چرا خدا در فرهنگ ها و ادیان مختلف نقاب های متفاوتی دارد.
اگر به مشرق زمین برویم، مردمی را می بینیم که در مقابل خدایانی با آرایش های گیج کننده  می رقصند، اما هنگامی که به غرب می روند، داستان چیز دیگری است. کمپبل داستان هندوی جوانی را می گوید که به نیویورک سفر کرده بود. هندوی جوان می گفت که از آنجا که قصد داشت خود را با دین آن مردم آشنا کند، برای خود انجیلی خرید و آن را از ابتدا تا انتها به دقت خواند، اما آنگونه که گفت، هیچ دینی در آن نیافت.
کمپبل که به ریاست جامعه ی مطالعات دینی آمریکا برگزیده شد، بزرگترین کتابخانه های مراکز اصلی بزرگترین ادیان دنیا را بازدید کرد. او داستان های زیادی را در تمام آنها یافت. داستان هایی درباره ی آفرینش، تولد از مادر باکره، بازگشت به زندگی، مرگ و رستاخیز، روز قیامت و دادرسی. او در یکی از کتاب های خود که از سانسکریت ترجمه کرده بود گفت که حقیقت یکی است، اما دانایان آن را با نام های بسیار می خوانند. علاقه ی او به اسطوره شناسی از زمان کودکی و بازدید از موزه ی تاریخ طبیعی شروع شد و تا مرگش ادامه داشت. چند روز پیش از مرگش با بیل موریس مصاحبه ای طولانی داشت که در آن درباره ی نقاب های خدا گفتگو کرد که بخش اول آن در این مقاله درج شده است.
هر کسی که تجربه ای از معمای هستی را در ذهن داشته باشد، می داند که بعدی از عالم وجود دارد که در دسترس حواس او نیست. وجود قدرت های بزرگ موجود در عالم که انسان هر لحظه با آن درگیر است نیز این احساس را به انسان می دهد که قدرتی بالاتر از ابعاد تصور او در عالم است. این امر باعث ایجاد درک از شگفتی های عالم می شود وجه مشترکی در تمامی فرهنگ هاست که نیاز به خدا را ایجاد می کند.
تفکر غربی (ادیان مسیحیت، یهودیت، و اسلام) بر این پایه است که خداوند سرچشمه ی انرژی در عالم است. اما باور ادیان آسیایی که ادیان اولیه هستند بر این است که خداوند ظهور (ابراز) انرژی عالم است و نه سرچشمه. آنها خداوند را ابزار حمل انرژی می دانند و میزان انرژی انتقالی بسته به نوع خدا دارد مانند خدایان خشم، مهربانی، وصال، مدافع پادشاهان. این ها تجسم انرژی است که در حال جریان در عالم است و منبع آن جهان و یک معما پنداشته می شود.
خدا آن چیزی است که ما می اندیشیم. نیازی نیست که در زندگی ایمان داشته باشیم بلکه تجربه برای ما اکتفا می کند. تجربه ی عشق، نفرت، بدجنسی، نیکوکاری و یا هر چیز دیگر راه را در زندگی بر اساس تجربیات برای ما روشن می سازد. یک کودک مسیحی با این تصور تربیت می شود که فرشته بر شانه ی راست و شیطانی اغواگر بر شانه ی چپ او نشسته است. این کار تبدیل معنا به عینیت است که می توان انها را به عنوان حقیقت پنداشت. آنها استعاره هایی از انرژی هایی هستند که با تاثیر بر شخص او را هدایت می کنند. این انرژی ها از عنصر حیات می آیند که در اعضای مختلف بدن انسان به خصوص مغز نهفته است.
"حسین محمدی"
*عنوان مقاله توسط مدیرتارنگارانتخاب شده است.